#عشق_مخفی_پارت_415
زیر گوشم گفت : و انگشتو محکم زد به مغزمو گفت:
مغزت معیوبه ،اگر میخواستم کاری کنم توی این 5 ماه ک بیخ ریشت بودم این کار
و میکردم ،فهمیدی
ازت هم خوشم نمیاد که بخوام بات ازدواج کنم ولی کارای زورکی تو مجبورمون کرده
بعدم خیالای صورتی و خوابای پوچ نبین
که به ارزون نمیرسی
با ابهت به حرفاش گوش میدادم
که عقب رفتو از اشپز خونه رفت بیرون
گیج و مبهوت ب پایین خیره بودم
بعد از جند دقیفه ک از هنگی اومدم بیرون
از اشپز خونه رفتم بیرون اروم روی صندلی نشستمو ایلیا ارنجشو گذاشته بود
روی زانو هاش و دستش جلوی بینیش بود
ب یه جا خیره بودم که با صدا زدنم توسط
romangram.com | @romangram_com