#عشق_مخفی_پارت_407
و دستشو به سمت صندلي دراز كرد
نشستم و شروع مردم به صحبت : سرهنگ برنامه جديد چيه؟
- فعلا بچه ها دارن دنبال جاهاي اصليشون ميگردم اگه بشه شايد تو رو به عنوان يكي از طرف هاي معامله اونجا بفرستيم!!
ابروم و انداختم بالا و گفتم: منو كه نميشناسن؟اونروز اونايي كه توي كوچه تير اندازي كردن قيافمو ديدن!!
محبي: نه ! ظاهرا اون دو از طرف شايان و شايگان بودن و ماموريتشون اين بوده!! از مردن شايان و شايگان خبر نداشتن!!
سرمو تكون دادم و گفتم: فقط سرهنگ... ادرينا هم ميخواد بياد توي گروه ما !!
يا تاي ابروشو داد بالا و گفت:فك نميكنم بشه!! واقعا براي به زن خطرناكه اين كار اونم كه اموزش نديده و ...
وسط حرفش پريدم وگفتم: تو زمان كوتاهي بهش اموزش ميدم
چشماشو ريز كرد
سرهنگ : دليل اين همه پا فشارش چيه؟
romangram.com | @romangram_com