#عشق_مخفی_پارت_406

به سمتم برگشت و گفت:ايليا هيچ وقت بهم نزديك نشو!!
و بعد سريع رفت!!
عصبي شدم يه خورده رو مبل نشستم و بعد از 15مين به سمت ستاد رفتم


***************
داخل ماشين نشسته بودم و عميق توي فكر بودم!!
خونه اي كه الان ادرينا توش بود و از طرف ستاد موقتي داده بودن چون هنوز جون ادرينا يه جورايي در خطر بود!!
جلوي ستاد روي ترمز زدم!!
با اينكه راضي نبودم ولي بايد درمورد همكاري ادرينا با ما، با سرهنگ صحبت ميكردم !!
خب ادرينام دختر با دل جرئتي بود ! اگه قبول نميكردم با ما باشه خودش تنهايي بين اون گرگ ها ميرفت و خدايي نكرده بلايي سرش ميومد!!
اينطوري خودمم همراهش بودم!!.......



دو تا تقه به در زدم كه با صداي هميشه جديش گفت: بفرماييد

-سرهنگ وقت داريد؟

-اره بشين


romangram.com | @romangram_com