#عشق_مخفی_پارت_390
صورتش از اشك خيس بود!! همه چي و گفتم همه چي!!
با هق هق گفت: يعني تمام اين مدت من نيدونستم بابام چيكارست؟ چقد احمق بودم!!!
هق بلندي زد و ادامه داد:لعنتي ،.. احمق بودم كه از تو بابام بازي خوردم
-تو بازي نخوردي!! يعني حداقل از من بازي نخوردي!!!
با بغض گفت:هضمش برام سخته !! خيلي سخت!!
چيزي نگفتم فقط نگاش كردم
كه يهو نگاش رنگ نفرت گرفت و گفت: اما ديگه احمق نميمونم !! حق خون پدرمو از اينا ميگيريم!!
با تعجب گفتم: اما تو نميتوني....
وسط حرفم پريد: ايليا بايد منو بياري تو ماموريتت!!!!..........
ادرینا:
romangram.com | @romangram_com