#عشق_مخفی_پارت_386
سريع بيرون رفتم و گفتم يكي از سروان ها كه خانم بود بياد !!!!
*******
رو تخت خوابيده بود و چشماي خوشگلش و بسته بود!!
هم نگراني بودم !! هم ..هم برام سخت بود كه بيدار شه و .. براش توضيح بدم!!!
دستم و اروم روي شيشه كشيدم و به قيافه رنگ پريده و مظلومش لبخند خيلي كمرنگ و تلخي زدم!!!!
احساس دردي رو تو شونه ام كردم و بهش نگاه كردم!!
با باند سفيدي پانسمان شده بود!!!
گوشيم زنگ خورد!!
سرهنگ بود
-الو سرهنگ اتفاقي افتاده ؟
-بله مث اينكه..مث اينكه ماشيني كه شايان و شايگان توش بودن توي دره افتاده و ماشين اتيش گرفته !!! هردو سوختن!!
باورم نميشد!! با بهت و تعجب گفتم:چي؟؟؟؟؟..........
romangram.com | @romangram_com