#عشق_مخفی_پارت_384

ميون حرفم پريد:

ادرينا: ايليا ...تو ...تو پليسي؟

سرمو تكون دادم
رو به سرهنگ كردم:حالم خوبه سرهنگ چيز مهمي نيست! فقط ...فقط حال اهتمام چطوره؟

نگاهي بهم كرد و با سختي جواب داد:متاسفم شدت گلوله خيلي زياد بوده

به ادرينا نگاه كردم دستش و رو سرش گزاشت وگفت: يعني چي ؟ مگه بابام چي شده؟...هققق..


هنوزم داشت هق ميزد!!

برام سخت بود!! سخت بود تاراحتي كسي كه نفسم بود !! چند وقتي بود كه نفسم شده بود!!
سخت بود بگم كه تنها كسي كه داشته رو از دست داده!!!! سخت بود بگم مرده!!! سخت...

رو به سرهنگ كردم

ايليا: ببخشيد سرهنگ ميتونم تنها صحبت كنم؟


romangram.com | @romangram_com