#عشق_مخفی_پارت_293
ادرینا:
یه یهو یه مغازه ایی دیدم که یه زنجیر طلا اویزون کرده بود
اول اسم A
خیلی دوست داشتم برای ایلیا بخرمش
رفتم توی مغازه قیمتش دو پرسیدم و خریدمش
خیلی ناز بود پولش رو حساب کردم و با ستاره اومدیم بیرون
اسمون ابری بود هر لحظه ممکن بود
بغزش بشکنه رو ب ستاره گفتم :
ستاره جوونم میشه برگردیم هر لحظه ممکنه بارون بیاد عزیزم بیا برگردیم
ستاره:
romangram.com | @romangram_com