#عشق_مخفی_پارت_285
ايليا:ميخواي چي بشنوي؟
با لبخندي مرموزي گفت:جون داداش عوض شدي؟
-مثلا چي؟
-نميدونم تو بايد بگي!؟
-حوصله معما ندارم اصل حرفتو بگو!!!
-مثلا .... اصن ولش كن غذا تو بخور!!!
يه ابروم و انداختم بالا و از خدا خواسته بقيه غذامو خوردم!!!
****
پرهام و رسوندم دم خونشون و راه افتادم
با خستگي توي خيابون خلوت و تاريك رانندگي ميكردم
دستمو بردم و موزيك و پلي كردم كه صداي سينا حجازي داخل ماشين پيچيد:
(يه روزي دنيا خوب بود و اروم بود
واسه زندگي همه چي اسون بود!!
هركي كارشو ميكرد حالشو ميبرد!
تكليف روزاش معلوم بود!
يكي اومد گفت حالش بده
romangram.com | @romangram_com