#عشق_مخفی_پارت_251

و بعد از ما شايان و اهتمام اومدن!!!چمدون هارو خدمتكار اورد داخل
از پله ها بالا رفتيم !!!
شايان و اهتمام پايين بودن!
ادرينا داشت به سمت اتاقش ميرفت
نگاش كردم باز چشماش داشت باروني ميشد نميدونم چش بود!!!
بازوي ظريفشو تو دستم گرفتم و
با اخم گفتم:
ايليا:چرا باز داري گريه ميكني؟
ادرينا:ولم كن ايليا حالم خوب نيست
ايليا:پس لباساتو تنت كن بريم
ادرينا:كجا؟
ايليا:دكتر
از حالت جديم وسط گريه لبخند زد
-خوبم بزار برم
اروم دستمو از بازوش شُل كردم كه به سمت اتاقش رفت...



ادرینا:
اوفف صبح با سردرد شدیدی بلند شدم
پتو از روم کنار رفته بود

romangram.com | @romangram_com