#عشق_مخفی_پارت_250
با محافظي كه از موقعه اي كه اومده بودن شمال همراهشون بود!!!!
به ادرينا نگاه كردم سرش تو گوشيش بود!!!!
ايليا:يه كلمه ام حرف بزني بد نيست !!!
سرشو به سمتم چرخوند و گوشيش و رو داشبورد گذاشت!!
ادرينا:چي بگم؟
-هرچي فقط ساكت نباش!!!
-الان از هر دري سخني بگم؟
-فكر خوبيه!
خنديد ولي اروم اروم از لبش پاك شد
ادرينا:ميدوني ايليا شايد دلم نميخواد از شمال برم چون ...چون كه ...برام اتفاق هاي بدي و داشت اما ميدونم تهران بدتر از اينارو برام در پيش داره ....نميترسم اما....دلهره دارم ...دلهره...ازدست دادن پدرم و......اصن ولش كن بلاخره كه بايد برم!!!! اما كاش نميرفتيم نميرفتيم..نميرفتيم
و اشك تو چشماش حلقه زد
ايليا:نميرفتيد؟منظورت پدرته؟
-نه منظورم پدرم نيست!!منظورم به كسيه كه دارم تمام سعيمو ميكنم فراموشش كنم!!!!
حرفي نزدم !!!يعني چيزي نداشتم بگم!!
چشماشو بست و سرشو به صندلي تكيه داد!!
******
جلوي در زدم رو ترمز
ادرينا:چمدونم اينجاست يا تو ماشين بابا؟
نميدونم فك كنم تو ماشين بابات باشه
پياده شديم!!!
romangram.com | @romangram_com