#عشق_مخفی_پارت_247

نا خوداگاه به سمت اتاقش كشيده شدم
نگران حالش بودم!!!
در زدم
ادرينا:بيا تو
با اخم هميشگيم گفتم:حالت خوبه ادرينا؟
ادرينا:ممنون
ايليا:خداروشكر خواستم بگم فردا راه ميوفتيم سمت تهران اماده باش!
ادرينا:باشه شبت بخير
ايليا:همچنين
در اتاقشو بستم و به سمت اتاقم رفتم!!
بعد از دوش يه فكر طولاني مغز درگير به خواب رفتم.......



از پله ها پايين اومدم و سر ميز صبحونه رفتم
اهتمام و شايان سر ميز بودن
با صبخير جدي سر ميز نشستم كه بي جواب نموند
ادرينا نبود حدس ميزدم كه بخاطر ديشب دلخور باشه و پايين نياد
همينطور با چايم مشغول بودم
كه صداي شايان و شنيدم سرمو بلند كردم و نگاهش كردم
شايان:شما قبلا هم محافظ بوديد؟

romangram.com | @romangram_com