#عشق_مخفی_پارت_137
ادرينا:دلستر
ايليا:دوغ
بعد از نوشتن سفارشا رفت
گوشيم و از جيبم بيرون اوردم و چك كردم .
كسي زنگ نزده بود!!!
اگه مامانم ميدونست دارم ميرم شمال هر ديقه اي دوبار زنگ ميزد ببينه تصادف نكردم !!!!
كافي بود يه بارشو جواب ندم فك ميكردم مردم!!!!
با ياد اوريش يه لبخند كج نشست رو لبم
سرمو بلند كردم ادرينا با اخم سرش و انداخته بود پايين و هي با انگشتش بازي ميكرد !!!
پشت سرم كه ميشد روبروي ادرينا رو نگاه كردم ..
دوتا پسر جلف روي لژ نشسته بودن و به ادرينا خيره بودن !!
يه اخم تپل كردم و نگاشون كردم فك كنم حساب كار دستشون اومد چون سرشون و ترسيده چرخوندن
رو به ادرينا كردم و گفتم:پاشو جاتو با من عوض كن
معلوم بود خودشم راحت نبود مطيع پاشد
جامون و عوض كرديم كه گارسون غذا رو اورد
به ادرينا نگاه كردم كه اينبار بدون اخم و راحت نشسته بود شروع كرديم به خوردن غذامون
romangram.com | @romangram_com