#عشق_مخفی_پارت_104


-عمته!!!..........



ادرينا:

ههههههههَ اقاي رادمنش اگه بدوني چه نقشه اي ريختم براااات
ايليا:راه بيا ديگه نكنه تخت روان ميخواي؟
همينطور كه به سمتش ميرفتم گفتم:
-فكر خوبيه!!!

كنار يه بوتيك ايستادم يه لباس دلمو گرفت
بدون توجه به ايليا كه با كلافگي بهم نگاه ميكرد به سمت داخل مغازه رفتم
-سلام لطفا اون تي شرت رنگ ابي رو به من بديد؟
فروشنده كه دختر جووني بود گفت:الان ميارم واستون
منتظر شدم تا بياره كه ايليا اومد داخل
فروشنده :بفرماييد
ونگاش چرخيد سمت ايليا دهنش باز شد بعد خودشو جمع و جور كرد و يه لبخند ژكوند تحويلش داد
دختره ي هيز!!!
با صورت اخمو گفتم:

romangram.com | @romangram_com