#اسارت_نگاه_پارت_267
-خونهی پاپا.
ابروهایش سریع پایین آمدند و اخمی غلیظ آنها را به چشمانش گره زد. با صدایی که به زور آن را کنترل میکرد که از شدت عصبانیتش مبادا داد بزند، گفت:
-با اجازهی کی؟
-بابا ما باید آرشیدا رو ببینیم. دیگه بچه نیستیم بگید نمیشه. شب هم شاید برنگردیم.
در حالیکه از شدت عصبانیت دندانهای فک بالا و پایینش را به هم فشار میداد، گفت:
-آرزو تمومش کن!
-آرمان!
صدای لرزان و پر بغض مامان، نگاه همگی ما را به سمتش کشاند.
-بذار برن. آرشیدا الان خیلی تنهاست، بچهم الان...
بابا سریع جواب داد:
-اون دیگه بچهی ما نیست!
قطرهای اشک از گوشهی چشم چپش چکید. تمام خانه را سکوت فرا گرفت. صحنهی دیدن اشکهایش برایم بیش از حد دردناک بود. دستم را روی گلویم گذاشتم تا به ظاهر برای خوش کردن دلم، بغضم را اسیر کنم. منتظر بودم بابا حرفی بزند، ولی هیچ صدایی جز سکوت از او نمیشنیدم. آرش در حالیکه کلافه دستش را در موهایش فرو میبرد گفت:
-ما دیگه میریم.
دستم را گرفت و مرا دنبال خودش کشاند. سرم به سمت پذیرایی چرخید و به بابا که از روی صندلیاش بلند شده بود و به مامان نزدیک میشد، چشم دوختم.
-آرزو.
سرم را چرخاندم و سوالی نگاهش کردم.
romangram.com | @romangram_com