#اسارت_نگاه_پارت_266
لبخند پردردی زد و گفت:
-مگه میشه نشه؟
-پس بیا با هم بریم. هم رایان رو میبینیم و هم آرشیدا رو.
بیآنکه حرفی بزند، لبخند تلخش را غلیظتر کرد. دوباره دستم را در موهایش فرو بردم و گفتم:
-بیا با هم بریم آرش، مطمئن باش مثل الانت بهت بد نمیگذره.
-مطمئن باشم؟! شوخی میکنی؟!
-چرا باید شوخی کنم؟! اونجا دیگه تشنج اینجا نیست و به خاطر ماما و پاپا هم که شده، کسی حرفی نمیزنه که بقیه رو دلخور کنه.
از روی تخت بلند شدم و دستم را از موهایش بیرون آورده و روی شانههایش گذاشتم.
-پاشو پسر! وقتشه دیگه آماده بشی.
چند ضربه روی شانهاش زدم که بالاجبار بلند شد.
-آرزو تو از صبح هیچی نخوردی! بهتر نیست قبل از رفتن یه کم غذا بخوری؟
-دیگه نزدیکای شبه. میرم اونجا شام میخورم.
شانههایش را بالا و پایین داد و از اتاق بیرون رفت. بیش از چند دقیقه طول نکشید که هر دو آماده شدیم و پایین رفتیم. نگاهم به سمت بابا که تمام حواسش را به کتاب دستش داده بود کشیده شد. کمی چشم چرخاندم که چشمم به مامان که سخت در فکر فرو رفته بود و با سوزن و کاموا خودش را به بافتن مشغول کرده بود، افتاد. آرش که کنارم ایستاده بود صدایش را صاف کرد. سر هر دویشان به سمتمان چرخید و سوالی نگاهمان کردند. آرش سکوتشان را که دید، گفت:
-ما داریم میریم بیرون. فعلا خداحافظ.
بابا عینکش را از روی چشمش برداشت و گفت:
-کجا به سلامتی؟
دستم را جلوی صورت آرش گرفتم که سکوت کند. آب دهانم را محکم قورت دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com