#اسارت_نگاه_پارت_264
بیآنکه حرفی بزند سرش را به پایین حرکت داد. مثل یک پسربچهی تخس که وقتی بغض میکند صدایش بند میآید، سکوت کرده بود.
-بگو آرش! من گوش میدم، همهی حرفاتو گوش میدم.
کمی مکث کرد. حرفی نزدم تا خودش سکوت را شکست.
-خیلی نگران آرشیدام... اون نمیخواد منو ببینه... ولی من خیلی دلم میخواد باهاش حرف بزنم.
دستم را در موهای نرم و کوتاهش فرو بردم و گفتم:
-میشه یه سوال ازت بپرسم؟
سوالی نگاهم کرد. در جواب سکوتش گفتم:
-تو چطور فهمیدی چه اتفاقی واسه آرشیدا افتاده؟
سرش را به سمت پنجره چرخاند. باریکههای نور زرد مایل به نارنجی رنگ خورشید، در نزدیکی غروب مثل نوک مداد رنگیهای نقاشی، چهرهاش را با هنر خود مزین کردند. سکوتی نسبتا طولانی بینمان برقرار شد. دستم را روی دستش گذاشتم. سرش به سمتم چرخید و منتظر نگاهم کرد. لبخندی دلگرمکننده به رویش زدم و نگاهش کردم. دوباره سرش را به سمت پنجره چرخاند و گفت:
-یکبار که بابا داشت باهاش بحث میکرد، حرفاشونو شنیدم. وقتی که دیگه خیلی کار از کار گذشته بود. وقتی که بابا آخرین تهدیداشو واسه بیرون رفتن آرشیدا از خونه میکرد. وقتی که آرشیدا فقط گریه میکرد و به بابا التماس میکرد که اونو به خاطر گناه نکردهش ببخشه.
سکوت کرد. قطرهی اشک مزاحمی که از چشم چپم چکید را با کف دستم پاک کردم.
-نمیدونی چرا آرشیدا نمیخواد تو رو ببینه؟!
-چون نمیخواست این موضوع رو بفهمم. اون فکر میکنه منم مثل بابا قضاوتش میکنم، در حالیکه اصلا اینطور نیست!
-شاید اشتباه برداشت کردی. من که حس میکنم دوست نداشته تو چیزی بفهمی، چون از دیدنت معذب میشه.
-چرا دوست نداشته بفهمم؟! مگه من برادرش نیستم؟!
دستم را در موهایم فرو بردم ولی برای در نیامدن صدای ماکان در مغزم، به خاراندن پوست سرم اکتفا کردم.
-خب ببین آرش تو یک پسری! آرشیدا هم یک دختر نوجوانه. با اینکه برادرشی و خیلی با هم صمیمی هستید، نمیتونه یک سری مسائل زندگیش رو راحت با تو در میون بذاره. مطمئن باش اون اصلا نمیخواسته بابا هم چیزی بفهمه، ولی جلوی فهمیدنش رو نتونسته بگیره و در مورد تو هم دقیقا همینطور بوده.
romangram.com | @romangram_com