#اسارت_نگاه_پارت_263


پوزخندی صدادار زد. با لحنی مملو از تعجب و البته تمسخر گفت:

-معجزه؟! ببینم تو از کی تا حالا به معجزه اعتقاد داری؟! تو واقعا آرزوی مایی؟! چی دیدگاه تو رو تا این حد عوض کرده؟! چی باعث شده مثل یک احمق از دنیا بی‌خبر، به معجزه اعتقاد داشته باشی؟!

-آرش! به معجزه‌های خوب اعتقاد داشتن یک حماقت نیست؛ یک ارزشه! حماقت اونجایی شروع میشه که به سختی‌هات، بیشتر از معجزه‌های خوب اعتقاد داشته باشی!

انگشت اشاره‌اش را به سمت سرش گرفت و گفت:

-تو عقلتو از دست دادی!

سپس انگشتش را به سمت بالا کشاند.

-هر طور دوست داری فکر کن!

از روی تخت بلند شد و با قدم‌هایی بلند به سمت در رفت. دستش را روی دستگیره‌ی در گذاشت. تقریبا مطمئن بودم بیرون می‌رود، اما تمام بدنش در جا خشک شده بود. ایستاده بود و بیآنکه حرکتی کند به دستگیره چشم دوخته بود. ناخودآگاه صدایش زدم:

-آرش.

بدون اینکه ذره‌ای به سمتم بچرخد گفت:

-بله؟

-بیا بشین حرفتو بزن، الان وقت بحث کردن و قهر کردن نیست!

به سمتم چرخید و همچنان که سرش پایین بود به تخت نزدیک شد. بیآنکه ذره‌ای نگاهم کند، روی تخت کنارم نشست. با دستم زیر چانه‌اش را گرفتم و صورتش را به سمت خودم چرخاندم.

-میشه به من نگاه کنی؟

نگاهش را تا چشمانم بالا آورد. چشمانش قرمز شده بودند. قرمزی آنها اصلا از خشم نبود، بلکه از غمی که در تمام وجودش نفوذ کرده بود نشات می‌گرفت.

-آرش چیزی می‌خوای بهم بگی؟


romangram.com | @romangram_com