#اسارت_نگاه_پارت_258
دستش را پایین انداخت و با نگاهی طلبکارانه در چشمانم دقیق شد.
-بابا تو چرا فکر میکنی شرایط زندگی اون بهترین شرایط ممکن بود؟! اون شاید همهی این امتیازهایی رو که میگید داشت ولی مطمئن باشید توی وجودش، یک کمبودهایی رو حس میکرده که به این راه کشیده شده.
-مثلا چه کمبودی؟ هان؟!
-نمیدونم! من باید باهاش حرف بزنم تا بفهمم.
-اینا همش بهانهست که میاری. اگر بنا به کمبوده، تو و رایان خیلی بیشتر از آرش و آرشیدا توی زندگیتون کمبود حس کردید ولی راهتون رو پیدا کردید! هر چند رایان...
دستش را در موهایش فرو برد و سکوت کرد.
-رایان چی؟
-هیچی.
-بابا! خواهش میکنم بگو چی بین تو و رایان اتفاق افتاده که توی این خونه، همه میدونن ولی از من مخفی میکنند.
-داشتیم در مورد آرشیدا حرف میزدیم نه رایان!
-ولی من الان میخوام در مورد رایان حرف بزنیم!
-آرزو تمومش میکنی یا نه؟
-نه!
پاسخ قاطعم را که دید، اخمهایش در هم فرو رفتند. دیگر تحمل احمق فرض شدن را نداشتم.
-بابا یا بهم میگی چی شده یا منم میرم هتل.
بُهت عجیبی به نگاهش هجوم آورد. باور نمیکرد روزی من که تا این حد از او حساب میبردم، تهدیدش کنم. کار درستی نبود اما انکار کردنهایشان مرا به مرزی رسانده بود که دیگر درست و غلط را تشخیص ندهم. رفتهرفته بُهت نگاهش، جایش را به عصبانیت داد. اخمهایش هر لحظه بیشتر و بیشتر در هم فرو میرفتند. چشم از من گرفت و سرش را کمی چرخاند. دستش را در موهایش فرو برد و پوفی کشید.
-شما دیگه چه جور بچههایی هستید که من دارم؟!
romangram.com | @romangram_com