#اسارت_نگاه_پارت_251


-خواهش می‌کنم پسرم! من واقعا نیاز دارم با مادر و پدرم حرف بزنم.

رایان در حالی‌که دستانش را در جیب شلوارش فرو می‌برد، پوفی کشید و گفت:

-باشه، آماده شو بریم.

مامان دستش را از دستم بیرون آورد و بوسه‌ای روی گونه‌ام کاشت. لبخندی کم‌جان و پردرد به رویم زد و از آشپزخانه بیرون رفت. با خشم به سمت رایان چرخیدم و گفتم:

-تو چت شده رایان؟! چرا امروز اخلاقت انقدر عجیب و مشکوکه؟

پوزخندی زد و گفت:

-من که بهت گفتم از بابات بپرس! اون به ما گفته با تو حرفی راجع به اتفاقایی که افتاده نزنیم، پس از خودش بپرس.

پوزخند دیگری زد و ادامه داد:

-ناسلامتی تو بچه‌ی خونی خودشی و خیلی دوستت داره، پس می‌تونی راحت باهاش حرف بزنی!

-وای رایان دارم از دستت دیوونه میشم! تو چت شده؟! چرا انقدر از خون حرف می‌زنی؟! چرا برای این‌که دیگه مثل قبل، فارغ از گذشته‌هامون یک خانواده‌ی خوشبخت نباشیم خون رو بهانه می‌کنی؟!

پوزخندی زد که مثل چاقویی تیز بر اعصابم خط می‌کشید.

-من هیچ‌وقت نخواستم خوشبختی قشنگ خانواده‌مون خراب بشه! بابات اینو خواست! اولین‌بار اون بود که گفت من...

-رایان!

صدای داد بابا، مرا ده سانتی‌متر از جا پراند. با دلهره و ترس به سمت منبع صدایش، که از پشت سرم می‌آمد چرخیدم. طوری اخم کرده بود که ابروهای خاکستری‌اش به هم گره خورده بودند. با چشمانی به خون نشسته به رایان نگاه می‌کرد. صدای پوزخند رایان را از پشت سرم شنیدم. سرم را به سمت رایان چرخاندم و ناباور به او که چنین جسارتی در برابر بابا به خرج می‌داد، خیره شدم. صدای نفس‌های تند و پرصدای بابا سرم را به سمتش چرخاند. مثل یک عروسک کوکی که دور خودش می‌چرخد تا باله‌ برقصد، مدام بین رایان و بابا دور خودم می‌چرخیدم. نگرانی و ترسم از واکنش هر یک از آن دو، لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد. دلم می‌خواست هر چه زودتر از آنجا فرار کنم ولی پاهایم مثل چوب خشک شده بودند. با صدای رایان که با لحنی پرتمسخر در آمد، سرم به سمتش چرخید.

-پس خودتون بهش بگید آقای رادمنش!

چشمانم از شدت تعجب گرد شدند. برای اولین‌بار در زندگی‌ام می‌شنیدم رایان بابا را با فامیل و تا این حد رسمی صدا می‌زد! سرم با ترس به سمت بابا چرخید. مطمئن بودم نمی‌تواند تحمل کند رایان تا این حد رسمی صدایش کند! صورتش از شدت خشم قرمز شده بود. دستش را در موهایش فرو برد و پوفی کشید. رایان در حالی‌که ریلکس قدم می‌زد و از آشپزخانه بیرون می‌رفت، گفت:


romangram.com | @romangram_com