#اسارت_نگاه_پارت_250
-من میرم مدرسه وگرنه دیرم میشه.
بدون اینکه منتظر جوابی باشد، سریع از آشپزخانه بیرون رفت. چشم از او گرفتم و به رایان که با تمسخر نگاهم میکرد، نگاه کردم. قبل از اینکه حرفی بزنم صدای لرزان و پرخشم مامان، نگاه هر دویمان را به سمت خودش کشاند.
-من حق دارم بدونم! حتی حق داشتم زودتر بدونم! اون بچهی منه!
نگاهش را از زمین گرفت و به من نگاه کرد. عصبانیت در نگاهش موج میزد! من تا به حال نگاه مهربان او را تا این حد عصبانی ندیده بودم! با لحنی خشمگینتر ادامه داد:
-آرزو من عمل کردم که کردم، ولی تا وقتی زندهام هیچ کس حق نداره از ترس اینکه مبادا من سکته کنم و بمیرم، غم و دردهایی که بچههامو عذاب میده از من مخفی کنه! هیچکس این حقو نداره! حتی خود بچههام و حتی...
کمی مکث کرد و با اطمینان ادامه داد:
-حتی آرمان...
-با دونستنِ تو چی عوض میشه مامان؟! اون دردها درمان میشن؟! اون غمها جاشون رو به شادی میدن؟! مسلما نه! هیچ اتفاقی جز اینکه اگه بلایی سر تو بیاد، یک غم و نگرانی بزرگ دیگه به درد و غمهامون اضافه میشه، نمیفته!
-من یک مادرم آرزو! یک مادر نمیتونه اینقدر که تو توی ذهنت تصور میکنی بیتفاوت از کنار درد و غمهای بچههاش بگذره! حتی اگر هیچ کاری نتونه براشون بکنه، باید بدونه تا از نگرانی و هزار و یک فکر بدتر بیرون بیاد!
-یعنی فکری بدتر از اتفاقی که واسه آرشیدا افتاده به ذهنت رسید؟
رایان در حالیکه به ما نزدیکتر میشد گفت:
-این بحث رو تموم کن آرزو! مامان باید یه کم با خودش تنها باشه تا این موضوع رو هضم کنه.
مامان نگاهی تشکر آمیز به رایان کرد و گفت:
-رایان میشه منو ببری بیرون؟
-کجا میخوای بری؟
-بهشت زهرا.
-مامان!
romangram.com | @romangram_com