#اسارت_نگاه_پارت_227
-دیدی تو هم ساکت شدی. تو هم میدونی که درست نمیشه. همش تقصیر منه. منِ لعنتی اگر این مدت خودم رو توی کار و زندگیم غرق نمیکردم و بیشتر از هفتهای یکبار باهاش حرف میزدم، امروز کار به اینجا نمیکشید. من خواهرشم؛ خواهر بزرگترش! و الان باید وقتی که دیگه همه چیز خراب شده و زندگیش به گند کشیده شده بفهمم چه بلایی سرش اومده!
مکثی کردم و با صدایی بلندتر از قبل گفتم:
-لعنت به من! لعنت به من که اونو از درد و دل کردن با خواهر بزرگش محروم کردم! لعنت به من که لیاقت نداشتم خواهرش باشم!
دست گرمش از کتف تا کمرم حرکت و ذرهذره وجودم را گرم و گرمتر میکرد، اما درونم هنوز هم سرد بود؛ سرد از تمام آنچه به آرشیدا گذشته بود و من مثل کبک سرم را در برف فرو برده و نفهمیدم. ماکان در حالیکه کتفم را با دستش ماساژ میداد گفت:
-من نمیدونم چه اتفاقی افتاده ولی این رو میدونم که با سرزنش کردن خودت چیزی درست نمیشه! فقط سعی کن آروم باشی... فقط همین...
از آغوشش بیرون آمدم. به محض اینکه از آن مامن گرم و آرامشبخش جدا شدم سرمای شدیدی به همهی بدنم هجوم آورد. از پشت لایهای از اشک روی چشمانم که وضوح دیدم را به شدت کاسته بودند، در تصویر مبهمی از چشمانش نگاه کردم. با صدایی که هنوز هم لرزشش محسوس بود گفتم:
-آروم؟! فکر میکنی الان میتونم آروم باشم؟!
سرش را چرخاند. با دست پیشانیاش را ماساژ داد و با صدای آرام گفت:
-کاش هیچوقت اینجوری نگاهم نکنی!
-ماکان جواب منو بده! بگو من الان میتونم آروم باشم؟! میتونم بیخیال همهی اتفاقهایی که افتاده بشم و آروم باشم؟!
دستمالی از جیب کتش بیرون آورد و روی چشمانم گذاشت.
-پلک بزن تا اشکهات بریزه و بعد حرف بزنیم.
بدون هیچ حرفی سه بار پلک زدم تا خودم هم از شر این اشکهای مزاحم خلاص بشوم. دستم را روی دستش که با آن دستمال را نگه داشته بود گذاشتم و گفتم:
-زدم.
آرام دستمال را برداشت و با نگاه آرامشبخشش در چشمانم نگاه کرد.
-میخوای به من بگی چه اتفاقی افتاده تا آرومتر بشی؟
romangram.com | @romangram_com