#اسارت_نگاه_پارت_226

صدای هق‌هق گریه‌اش بلند شد. من هم بی‌اراده اشک می‌ریختم. اشکی که اصلا بغض بزرگ گلویم را کوچک‌تر نمی‌کرد!

میان گریه‌هایش هق‌هق‌کنان گفت:

-من هیچ‌وقت نمی‌بخشمش... اون هر کاری هم که کرد، حق نداشت دوربین کار بذاره و اون عکسا رو از من بگیره و برای بابا بفرسته... آرزو بابا فکر می‌کنه من از دل خوشم یک همچین چیزی رو می‌خواستم! سامان لعنتی هم دقیقا سه شب پیش، هم زمان با فرستادن عکس‌ها برای بابا و من، پیام فرستاد که انتقام من کامل شد... آرزو من دیگه هیچی نمی‌خوام وقتی بابا درکم نمی‌کنه... وقتی حتی بهم اعتماد نداره... وقتی دیگه جایی هم توی اون خونه ندارم... وقتی بابا جلوی مامان وانمود می‌کنه همه چیز عالیه و فقط می‌خواد دخترش بیشتر کنار پدربزرگ و مادربزرگش باشه ولی در واقع، اونو از خونه‌ش بیرون می‌کنه، دیگه چی باید از زندگیم بخوام؟ هان؟ چی باید بخوام؟ ...

غم و درد در سلول به سلول تنم نفوذ کرد. صورتم از اشک کاملا خیس شده بود. با صدایی به شدت گرفته و لرزان گفتم:

-آرشیدا! این حرفو نزن! من با بابا حرف می‌زنم عزیزم. بهت قول میدم همه چیز درست بشه. قول میدم. گریه نکن، باشه؟

-تو فقط کاری کن که بابا منو ببخشه آرزو. فقط همین...

-مطمئن باش تو رو می‌بخشه.

-میشه خداحافظی کنیم؟

صدای شدیداً لرزانش فریاد می‌زد دلش گریه کردن در خلوت خودش را می‌خواهد. بدون معطلی گفتم:

-آره حتما! برو استراحت کن.

-خداحافظ.

-خدانگهدار.

تماس قطع شد ولی من همچنان گوشی را روی گوشم نگه داشتم. قطره‌های اشکم لحظه به لحظه شدیدتر و سریع‌تر می‌ریختند. کمی بعد صدای هق‌هق گریه‌‌ام بلند شد. من که همیشه بی‌صدا اشک می‌ریختم، این‌بار عجیب پرصدا گریه می‌کردم! در اتاق با سرعت و شدت زیادی باز شد. ماکان سریع داخل شد. روی تخت کنارم نشست. مرا نشاند و جسم بی‌جانم را در آغوش گرمش کشید. صورت خیس از اشکم دقیقا به گردنش چسبیده بود. روی موهایم را بوسید و گفت:

-آرزو آروم باش! همه چیز درست میشه. تو فقط آروم باش.

حرف‌هایش چقدر شیرین بودند؛ شیرین‌تر از موکای مورد علاقه‌ام، شیرین‌تر از آبنبات چوبی پنج سالگی‌ام و شیرین‌تر از کیک تولد عزیزترین‌هایم ولی برای من این شیرینی‌ها دوا نبودند! با صدایی که از بغضم می‌لرزید گفتم:

-ماکان چی درست میشه؟! تو اصلا می‌دونی چی داری میگی؟

دست‌هایم را مشت کردم و به سینه‌ی سفت و محکمش مشت زدم. یکی از دست‌هایم که سوزن سِرُم در آن بود با هر مشتی که می‌زدم، مثل کوره می‌سوخت ولی باز هم مشت می‌زدم. آنقدر مشت‌های بی‌جانم را بر سینه‌اش کوبیدم که دستانم خسته شدند و روی شانه‌هایش جا خوش کردند. هیچ نمی‌گفت و همین نگفتن‌ها بودند که مرا بیش از همیشه می‌ترساندند. با صدای پر لرزش و گرفته‌ام گفتم:

romangram.com | @romangram_com