#اسارت_نگاه_پارت_224
-چرا؟
-راستش من که نمیدونم! اگنس میگفت با تلفن حرف زدی بعد یهو صدات نیومده، اونم نگرانت شده و اومده توی اتاقت و دیده که از هوش رفتی.
-تو چه جوری فهمیدی؟
-همون موقع که اگنس اومد توی اتاقت، من به گوشیت زنگ زده بودم و اونم جواب داد و همه چیزو واسم تعریف کرد.
-من یادم نمیاد چه تلفنی بوده و چی شده که...
مکث کردم. همهی حرفهای آرشیدا، گریه کردنهایش و داستان تلخی که از گذشته به امروز هم آمده بود را به یاد آوردم. بغضی بزرگ به گلویم چنگ انداخت. قطرهای اشک از گوشهی چشم چپم چکید. ماکان سریع با دستش، رد آن اشک را پاک کرد و گفت:
-آرزو ازت خواهش میکنم انقدر خودتو اذیت نکن!
در چشمانش دقیق شدم. آرامش و اطمینان، نگاهش را مثل همیشه برایم جذاب کرده بود.
-میشه به آرشیدا زنگ بزنم؟
-الان نه! باشه واسه بعد.
-اما من میخوام الان زنگ بزنم.
-آرزو!
-لطفا ماکان، لطفا!
با دستش پشت گردنش را خاراند و با دست دیگرش، گوشیاش را از جیب شلوارش بیرون آورد و گفت:
-شمارهش رو حفظی؟
-آره.
-پس بگو بگیرم.
romangram.com | @romangram_com