#اسارت_نگاه_پارت_223
-اون چی؟! اون چی کار کرده؟! حرف بزن آرشیدا!
چند دقیقه همچنان گریه میکرد. دستم را در موهایم فرو برده بودم و محکم آنها را از ریشه میکشیدم تا آرام شوم. صدای هقهقش که کمتر شد گفتم:
-آروم باش آرشیدا، فقط به من بگو اون چه غلطی کرده؟
-آرزو من یه بازیچه بودم براش، فقط یک بازیچه واسه انتقامش...
با گنگی گفتم:
-انتقام؟! چه انتقامی؟! تو حالت خوبه؟!
-آره انتقام! سامان پسرِ پدر خونیِ رایان از اون زنه و فقط میخواست با عذاب دادن خانوادهم از طریق من، خوشبختی رو که سهم مادر و پدر خودش میدونست از ما بگیره، اون همیشه بهم میگفت اینکه مامان و بابای من عاشق همند و مامان و بابای اون، با هم سرد و خشکند اصلا عادلانه نیست ولی من اون موقع نمیفهمیدم که اون چرا این حرفو میزد و هرگز فکر نمیکردم یه همچین نقشهای رو واسمون کشیده باشه!
گوشی از دستم افتاد. دیگر توان گوش کردن به حرفهایش را نداشتم. گذشتهای که باید در گذشته میماند، دست از سرمان برنمیداشت و حتی بچههای این گذشته، حال و آیندهی ما را ویران میکردند. دستم به قدری سست شد که روی تخت رها شد. صدای "الو، الو" گفتنهای آرشیدا را میشنیدم ولی توان برداشتن موبایل با دستم را نداشتم. تمام فکر و خیالم به هر چه در ایران میگذشت و من از آن بیخبر بودم، کشیده شد. به قدری فکر کردم که حس کردم مغزم در حال ترکیدن است. سرم مثل یک کرهی فولادی سخت و سنگین شده بود. توان تحمل وزنش را نداشتم. روی تخت خودم را رها کردم و به خواب سنگینی که نفهمیدم کی به سراغم آمد، فرو رفتم.
دست گرم پهن و مردانهای روی پیشانیام نوازشوار حرکت میکرد. چشمانم را به زور کمی بازتر کردم. نور سفید بالای سرم چشمانم را اذیت کرد و مجبور شدم چند بار پلک بزنم، تا به نور اتاق عادت کنم.
-آرزو به هوش اومدی!
صدایش خیلی آشنا بود. چشم از مهتابی بالای سرم گرفتم و سرم را به سمت منبع صدا چرخاندم. نگاه آرامشبخشش بدن سرد و بیجانم را گرم کرد. لبخندی زد و گفت:
-خیلی ما رو اذیت کردیها مادمازل!
-من کجام؟
-بیمارستان.
-چرا بیمارستان؟!
-دیشب از هوش رفتی.
romangram.com | @romangram_com