#اسارت_نگاه_پارت_216

لبخند کجم را پررنگ‌تر کردم و گفتم:

-من رو با این حرف‌ها نمی‌تونی بترسونی.

-حرف که ترس نداره! وقتی پای عمل وسط میاد، ترس هم دنبالش میاد.

تمام زورم را زدم تا لبخند کجم را حتی‌الامکان غلیظ‌تر کنم. دیگر گونه‌ی راستم طوری درد می‌کرد که گویی کسی به آن سیلی زده است! با لحنی تمسخرآمیز گفتم:

-خب پس وقتی پای عمل وسط اومد صدام کن، ببینم کجا قرار بوده بترسم.

لبخند روی لبش پررنگ‌تر شد و گفت:

-اون موقع خودت می‌فهمی نیازی به گفتن نیست.

پوزخندی زدم و سرم را به سمت ارکستر چرخاندم. در همان حال که به آن‌ها نگاه می‌کردم آه کشیدم. تمام بحث ما از آن‌ها نشات گرفت، ولی خودشان بیخیال و آسوده‌خاطر سازهایشان را می‌نواختند. ماکان با لحنی که دیگر خالی از شوخی بود گفت:

-آرزو.

سرم به سمتش چرخید و سوالی نگاهش کردم. حرفش را ادامه داد:

-تو کنسرت موسیقی بی‌کلام دوست داری؟

لبخندی کج به رویش زدم و گفتم:

-البته که دارم! اما خیلی وقته که نرفتم.

-چرا؟ فرصت رفتنشو پیدا نکردی؟

دست‌هایم را روی میز در هم گره کردم و سرم را پایین انداختم. به آن‌ها چشم دوختم. با لحنی مغموم که ریشه در غم تنهایی درونم داشت، گفتم:

-راستش... راستش من دوست ندارم تنهایی به جاهایی که پر از آدم باشه برم، مخصوصا اگر اون آدم‌ها همه با همراهاشون اومده باشند. جاهایی مثل کنسرت، سینما، تئاتر، کافی‌شاپ و گاهی پارک... خب من تا وقتی ملودی و نورا که صمیمی‌ترین دوست‌های من بودند توی لندن زندگی می‌کردند، با اون‌ها همه جا رفتم و الان هم کلی خاطره‌ی قشنگ از اون زمان دارم، اما الان دیگه اینجا نیستن و منم ترجیح میدم تنهایی‌هام رو با قهوه خوردن توی خونه پر کنم.

نگاهم را تا صورتش بالا آوردم. لبخندی زد که گرمایش با گرمای نگاهش ترکیب شد و تمام وجودم را به گرمی یک روز تابستانی دعوت کرد. با لحنی دلگرم‌کننده گفت:

romangram.com | @romangram_com