#اسارت_نگاه_پارت_194
-اگه برات خوردنی نیست پس چرا تا حالا هر وقت با هم چای خوردیم، خالی میخوردی؟
لبخند کجی زدم و گفتم:
-چون از جیب یک نفر دیگه خریده میشد و برام مخلفات نمیخرید.
لبخندی زد و گفت:
-آفرین بهش! اگه واست میخرید دیگه لذت چای رو درک نمیکردی.
لبخند کجم پررنگتر شد و گفتم:
-پس هزار آفرین به من که واست مخلفات نمیخرم تا لذت قهوه رو درک کنی.
صدای خندهی دلنشینش بلند شد. نگاهم روی حفرههای کوچک و بزرگ روی گونههایش ثابت ماند و ناخودآگاه از خندهاش، خندهام گرفت. خندهای آرام و دلپذیر که مرا از دنیای همهی خستگیها و نگرانیها بیرون میبُرد.
پس از چند دقیقه خندهاش بند آمد و تنها اثرش، لبخندی که روی صورتش نقش بست بود. لبخندی کج زدم و گفتم:
-چیه؟ چرا اینجوری به من نگاه میکنی؟!
-داشتم بهت فکر میکردم.
ابروهایم از تعجب بالا رفتند و گفتم:
-من جلوت نشستم! داشتی به من فکر میکردی؟!
-آره، خیلی وقتا آدم کنار کسیه که بهش فکر میکنه. منم داشتم به این فکر میکردم که تو چقدر با تصویر ذهنی من که توی اولین ملاقاتمون ازت داشتم فرق داری!
-جالبه! تو چه تصویری از من توی ذهنت داشتی؟
-فکر میکردم دختر ساکت و مظلومی هستی که فقط وقتی خیلی عصبانی بشی حرف میزنی و به اطرافیانت اعتراض میکنی، پیشبینی نمیکردم تا این حد حاضر جواب باشی!
چشمکی زد و لبخند پرشیطنتش را عمیقتر کرد.
romangram.com | @romangram_com