#اسارت_نگاه_پارت_193


-باشه اصلا حق با توئه؛ بیا چای رو بخوریم که دیگه داره سرد میشه و از دهن میفته.

لبخند کجم پررنگتر شد و گفتم:

-بخوریم.

این‌که برای خوردن حاضر بود تسلیم هر بحثی شود، برایم کاملا قابل درک بود. دقیقا مثل وقتی که من دلم نوشیدن قهوه‌ی داغ می‌خواهد و برای زودتر نوشیدنش، حاضرم هر طور شده به هر بحثی خاتمه دهم. با لذت چایش را می‌نوشید و من بیش از هر لحظه‌ای، کنجکاو شدم سلیقه‌اش را بفهمم. فنجانم را برداشتم و به محض خوردن اولین جرعه، باقی فنجان را هم بی‌وقفه نوشیدم. به قدری غرق داغی و تلخی لذت‌بخشی که نوک زبانم را می‌سوزاند شده بودم، که دلم ده فنجان دیگر هم می‌خواست. ماکان در حالی‌که لبخندی پرغرور به من می‌زد گفت:

-دیدی گفتم خوشت میاد. در سلیقه‌ی من هرگز شک نکن.

-چه از خود راضی! خب منم یک قهوه‌ی عالی مهمونت می‌کنم که ببینی به سلیقه‌ی من هم هرگز نباید شک کرد.

-عالیه! پس یک قهوه بهم بدهکاری و یادت هم نره بعدا چشم غره نمیری که دلم برای جیبت نمی‌سوزه.

با نگاهی پرشیطنت در چشمانم کند و کاو کرد تا اثری از عصبانیت در نگاهم بیابد، ولی سودی نداشت. لبخندی کج زدم و گفتم:

-دیگه قرار شد من سلیقه‌م رو نشون بدم، پس من سفارش میدم.

خنده‌ای کوتاه کرد و گفت:

-باشه خسیس خانوم! مخلفات هم ممنوعه؟

-قهوه رو باید خالی خورد!

-مگه چایه؟ قهوه که بدون کیک از گلوی آدم پایین نمیره!

لبخندم محو شد و متعجب گفتم:

-اوه خدای من! برای من چای بدون کیک و شکلات خوردنی نیست ولی قهوه اگه خالی خورده نشه، لذت نداره!

نگاهش رنگ شیطنتی بیش از قبل گرفت و گفت:


romangram.com | @romangram_com