#اسارت_نگاه_پارت_181
-سلام. خب بهتر نیست بریم بیرون؟
از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
-فکر خوبیه! بریم.
در حالیکه دستش را به سمت راهرو دراز میکرد تا من اول بروم، به سمت آنیکا چرخید و گفت:
-خداحافظ آنیکا.
-خدانگهدار. فردا میبینمتون.
زیاد طولی نکشید که آسانسور درش را با گشادهرویی تمام به رویمان باز کرد. تا رسیدن به طبقهی همکف در سکوت به کفشهای براق سیاهرنگ ماکان چشم دوختم. نمیدانم چطور کفشهایش همیشه تا این حد از تمیزی برق میزنند؛ طوری که انگار با آنها نه زیر باران، نه زیر برف و نه حتی روی زمین خاکی راه میرود!
-پیاده نمیشید؟!
نگاهم تا چشمان آرام ولی پرشیطنتش بالا آمد. اخمی کردم و گفتم:
-متوجه نشدم رسیدیم!
سرم را چرخاندم و با قدمهایی محکم از آسانسور بیرون رفتم. با کمی فاصله از من بیرون آمد و گفت:
-با ماشین اومدی؟
سریع سرم به سمتش چرخید و نگاه عاقل اندرسفیهی حوالهاش کردم. ریزخندههایش بهترین جوابی بود که میتوانست به منی که عاشق حفرههای روی گونههایش بودم، بدهد.
-باشه! خانوم بداخلاق! پس من هم با ماشین شما بیام دیگه؟
چشمانم از تعجب گرد شدند و ناباور پرسیدم:
-چی؟!
romangram.com | @romangram_com