#اسارت_نگاه_پارت_180

به محض این‌که امیلی و مادرش به سمت در چرخیدند، من از در فاصله گرفتم. روی یکی از صندلی‌های سالن انتظار نشستم. بروشوری از روی میز جلویم برداشتم و خود را مشغول مطالعه‌ی آن نشان دادم. طولی نکشید که در اتاق کاملا باز شد و امیلی به همراه مادرش از آن بیرون آمدند و در را بستند. سرم را پایین‌تر آوردم تا تمرکزم روی بروشور باشد اما تمرکز که سهل است، حتی ذره‌ای توجهم به آن نبود. نگاهم به سمت میز منشی کشیده شد که هنوز هم صندلی پشتش خالی بود. درب آسانسور باز شد و امیلی و مادرش که بی‌توجه به من راهشان را طی کرده بودند سوار آن شدند. با بسته شدن درب آسانسور، نگاهم را از بروشور گرفتم و به در اتاق چشم دوختم. نگاه منتظرم از زمین زیرش تا بالاترین نقطه‌ی چهارچوبش حرکت می‌کرد. بیش از چند دقیقه طول نکشید که در به آرامی باز شد و نگاه من روی چشمان گرد شده از تعجبش، بی‌حرکت ماند. بدون این‌که حرفی بزند نگاهش رنگ سوال گرفت. انگار او هم مثل من نمی‌خواست با حرف زدن، پیوند این نگاه گرم و ساکت شکسته شود. با صدای منشی که گفت "دکتر کارتون تموم شد؟" سرش به سمت منشی که تازه آمده بود چرخید و من بر رسیدن بد موقع او، هزار لعن و نفرین فرستادم.

-آره کارم تموم شده ولی...

نگاهی به من کرد و دوباره سرش به سمت منشی چرخید و ادامه داد:

-چرا نگفتی کسی منتظرمه؟

منشی متعجب به من نگاه کرد و گفت:

-اوه خانم! مگه بهتون نگفته بودم باید از قبل وقت ویزیت بگیرید؟!

ماکان با دست پشت گردنش را خاراند و گفت:

-ایشون از آشناهای من هستند آنیکا! از این به بعد هر وقت اومدند به من بگو.

منشی که حال نامش را فهمیده بودم سرش را پایین انداخت و با لحنی که پشیمانی در آن موج می‌زد گفت:

-متاسفم! فکر نمی‌کردم آشنا باشید!

ماکان لبخندی زد و گرم پاسخش را داد:

-مشکلی نیست. پیش میاد.

نگاهش به سمت من کشیده شد و گفت:

-سلام نکردیم!

لبخندی کج به لبم شکل داد و گفتم:

-سلام!

لبخندی گرم زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com