#انسانم_آرزوست_پارت_85
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا...
سرم رو برمیگردونم سمتش...
اتش عشق میانمان جرقه میزند و میسوزاند هر چه هست و نیست را...و شعله میکشد تا قعر قلب های بیتابمان...نفس هایمان در هم ذوب میشوند و داغ میکنند احساس شرمی را که در لب های بی قرارمان جاری است....و سکوت... ، با بیرحمی تمام در نگاه های قفل شده در یکدیگرِ مان حبس میشود...
چشم هامو روی هم میذارم و گرم میشم...غرق میشم بین بازو های نیرومندش و گم میشم توی دنیای زیبای عاشقی...در حالی که اغوش نیرومندش تمام وجودم رو در برگرفته از جامون بلند میشیم...
***
چشم هامو باز میکنم...نفس عمیقی میکشم و رطوبت هوای تمیز دهکده رو با قدرت تمام به ریه هام هدایت میکنم و خمیازه ی عمیقی میکشم...توی جام غلت میخورم...با دیدن باروو که مثل پسر بچه ها اروم و بی صدا خوابیده لبخند میزنم...اروم پشت انگشت اشاره ام رو میکشم روی پیشونیش...یواشکی بوسه ای روی گونه اش میشونم و از جام بلند میشم....کش و قوسی به بدنم میدم...
با یاد اوری شب گذشته خجالتزده لبخند میزنم...هر چند اتفاق جدی ای بینمون نیافتاده بود....هنوز برای اینجور صمیمیت ها زود بود!!!ولی همین که یک شب را کنار او و در آغوشش بودم برای اثبات عشق عمیقم کافی بود...انگشتم رو میپیچم لا به لای موهای فر فریم و با موهام بازی میکنم...باروو تو جاش غلت میخوره...دوربینمو بر میدارم...عکس هارو مرور میکنم...خنده ام میگیره...باروو با شیطنت زبون دراورده و من چشمامو بستم...بعدی...داره گونه امو گاز میگیره و من میخندم.... بعدی...دوباره گونه هام گل مندازه از شدت گرمای درونم...با لبخند خجالتزده ای دوربین رو خاموش میکنم...دوباره ریز میخندم...نمیتونم خودمو کنترل کنم... خوشحالم.. .به شدت خوشحالم...شاید چون همیشه ی خدا دنبال چنین عشقی میگشتم!!!
باروو پهلو به پهلو میشه...برمیگردمو نگاهش میکنم...دوباره با دیدن معصومیتش توی خواب لبخند میزنم....روی تخت خم میشم و با شیطنک کنار گوشش بشکن میزنم...اخم هاش میره توی همو روشو برمیگردونه...دوباره خنده ام میگیره و اینبار انگشتمو میبرم سمت گردنش و نوازش وار میکشم روی نقطه ی حساس گردنش...از دیشب فهمیده ام که به شدت قلقلکیه!!!با بدجنسی میخندم...تکونی میخوره و سرش رو خم میکنه و انگشتم محکم گیر میکنه بین سر و گردنش...اخ کوچیکی میگم و با اخم انگشتمو میکشم بیرون...
صدای خنده اش بلند میشه...
_ حقت بود...
با تعجب نگاهش میکنم...چشم های درشت یشمی رنگش خیره شده بهم...با اخم مصلحتی مشت ارومی میزنم تو بازوشو میگم:
_بدجنس!!!انگشتم درد گرفت!!!
میچرخه طرفم...یکی از دستاشو حائل سرش میکنه و با اونیکی دستش انگشتمو میگیره و میبره سمت لباش...در حالی که با حالت خاص نگاهش به اتیشم میکشه سر انگشتم رو میبوسه....
دوباره داغ میکنم...عاشقانه به نگاهش جواب میدم...لبخند میزنه...
romangram.com | @romangram_com