#انسانم_آرزوست_پارت_164
_بس کن ماهان...بسه دیگه!
_به اندازه ی تمام اشک هایی که تا حالا ریختی من گناهکارم!منو ببخش مهتا!تورو ارواح خاک مامان،تو رو جون بابا منو ببخش و بس کن این سرد بودنو...بس کن این غریبه بودنو!تو رو به مقدساتت دیگه تمومش کن!یه غلطی کردم...خر شدم...رفتم!حالا مثل سگ پشیمونم مهتا...مثل سگ پشیمونم!غلط کردم مهتا!
_ماهان بس کن!خودتو جمع کن پسر!من دلم برای اون ماهان مغرور تنگ شده....اون ماهانی که حرفش حرف بود...اون ماهانی که صبح ها وایمیستاد دم در و میگفت تا دو دقیقه دیگه اومدی اومدی،نیومدی میرم!!!من همون ماهانو میخوام!همون ماهانی که صبح به صبح میومد بالا سرم داد میکشید:پاشو تنبل خانوم!داره دیرت میشه!!!من اون ماهانو میخوام که هر روز به غُر غُر ام میخندید و میگفت حقته!!!من دلم بری اون ماهان تنگ شده!برای اون داداش!
صدای هق هق مردونه اش رو میشنوم...اشک هام سریع تر جاری میشن...
_قربونت برم من مهتای من...خواهری....دل ماهانم برای اون غر غر کردنا،برای اون تنبلیا،برای اون از ترسِ رفتنِ من ، تند تند لباس پوشیدنا....برای اون هر روزِ خدا مقنعه کجکی پوشیدنا و دکمه تا به تا بستنا؛ یه ذره شده!منم دلم اون مهتا رو میخواد....اون مهتایی که سرد نبود...سنگ نبود...غرورش خار نمیشد بره تو چشمم...
بکل فراموش میکنم برای چی زنگ زده ام بهش....میون گریه لبخند میزنم...با پشت دست اشک هامو پاک میکنم و زمزمه میکنم:
_دلم برات تنگ شده بود داداشیِ خودم....
***
طبق معمول توی بخش مراقبت های ویژه باروو نشستم بالای سرشو موهاشو نوازش میکنم... تو بخش تعداد زیادی بیمار فوری هست که منتقلشون میکنیم به بخش مراقبت های ویژه و اونجا واقعا باید بطور ویژه ازشون مراقبت بشه...و اینجا غیر از من و دکتر هیچکس دیگه ای برای کمک نیست!حال جسمیم فعلا هنوز خوبه،ولی وضعیت روحیم روز به روز خراب تر میشه...برای فرار از فکر و خیال و فشار های عصبی تصمیم گرفته ام اینجا هم بیکار نباشم و هر کاری که از دستم بر میاد رو انجام بدم...چند سال پیش قبل از قبول شدن در کار خبرنگاری یه دوره کمک های اولیه تو حلال احمر گذرونده بودم که امروز و اینجا واقعا بدردم میخوره...شده ام کمک دست دکتر...دکتری که با وجود سن و سالش روز به روز داره از قدرت بدنیش کم میشه...بیماری بهش غلبه کرده...اینو میشه از حرکات اسلوموشن و ضعیف بدنش به راحتی تشخیص داد...نمیدونم اگه سر دکتر هم بلایی بیاد باید چیکار کنم!؟واقعا بعد از باروو اینجا تنها امیدم به دکتره!واقعا برام حکم پدر رو داره...پشتمه...مراقبمه...نگرا نمه!اگه نباشه...اصلا نمیتونم فکرشو هم بکنم که یه روزی نباشه!!!
وضعیت سالن قرنطینه افتضاحه!!!!کلی جنازه مونده رو دستمون اصلا نمیشه رفت طرف سرد خونه...بوی تعفن تا چند متری در ورودی سردخونه حس میشه!!!از ادمای بیرون هیچکس حاضر نیست مسئولیت کفن و دفنشونو به عهده بگیره...البته حق هم دارن!در عجبم بعد از گذشت این همه وقت هنوز دارو و درمانی برای این بیماری کشف نشده یا لا اقل یه واکسن برای پیشگیری برای نجات جون اونایی که در معرض خطرن!!!ولی به محض اینکه دو تا پرستار تو مکزیک بیمار شدن همه به تکاپو افتادن!!!انگار مرگ 5000نفر کافی نبود برای تلاش بیشتر!اما مرگ یه پرستار امریکایی باعث شد هفتادو دو ملت بیفتن به فکر و درمورد این مسئله جدی باشن!!!عجب!ای روزگار!!!دنیای کثیفیه!خیلی کثیف!!!
وقتی دکتر میاد اماده میشم که شیفتمو باهاش عوض کنم... اونقدر وضعش وخیمه که نمیتونه از پس این تعداد بیمار بر بیاد!پس تصمیم گرفته ام کار های سنگین رو به عهده بگیرم...لا اقل تا وقتی از این منجلاب رهایی پیدا کنیم!!!البته " اگه" رهایی پیدا کنیم!!!
عکاسی رو هم دیگه گذاشته ام کنار!تو این موقعیت ،بحث،بحثِ مرگ و زندگیه!حتی عکس و خبرگزاری هم نمیتونه کمکی به حال وخیم این مردم بدبخت بکنه!دارو لازمه...و مواد غذایی....و وسایل بهداشتی...و امکانات و تجهیزات،و البته نیروی کار!!!ما اینجا تنها موندیم،فقط خودمونیم و خودمون!شدیم مثل شهر زامبی زده...موندیم تو حصار زامبی های خطرناک...هر چند با این تفاوت که تو این یکی مورد استثنائن خودمون هم زامبی شدیم،حالا متاسفانه یا خوشبختانه!!!
اه میکشم و از کنار باروو بلند میشم...تو این چند روز حتی یکبار هم چشم هاشو باز نکرده!حتی یکبار!!!و این منو از همه چیز بیشتر میترسونه!اینکه برای بار دوم و اخر از دستش بدم!اینکه دیگه رنگ یشمی چشماشو نبینم!!!و این از دست دادن منو تا پای مرگ میکشونه!اگر بار قبل تحمل کردم بخاطر قدرت بدنیم بود...بخاطر دلگرمی ها و کمک های یوسف بود،ولی اینبار...اینبار زنده نمیمونم!!!ضعیفم...بیمارم...از همه مهمتر،هیچ دلخوشی ای ندارم!!!اینجا من تنهام!!!از همیشه تنها تر!حتی از وقتی مامانم مرد هم تنها تر....حتی از وقتی ماهان رفت و تنهامون گذاشت هم تنها تر!وای ماهان....برادر من...نشد یبار دیگه ببینمت!رفتی و چند سال که نه،تا ابد منو از دیدن صورتت محروم کردی!باید قبل از مردنم حتما یبار ببینمش!!!همینطور بابا رو!
_دکتر مراقب باروو باش!میرم به بخش ها سر بزنم!
دکتر سری تکون میده و بدن نحیف و خسته اش رو رها میکنه روی تخت...نفس هاش با صدای خس خس شدیدی همراه میشه...مثل یه ماشین از کار افتاده سر و صدا میکنه....گویی زهوارش در رفته باشه...اه دردناکی میکشم و از اتاق خارج میشم...میرم به اتاق کناری...اتاقی که دو زن و یه پسر بچه توش بسترین...حال پسر بچه خوب نیست!دو تا زن دیگه ولی وضعیتشون با باروو مشابهه!اتاق بعدی 5تا مرد با سن و سال تقریبا یکسان هستن...5 تا مرد جوون که وضعیتشون زیاد مساعد نیست!هر چند اینجا بخش مراقبت های ویژه است و باید هم اینطور باشه!
romangram.com | @romangram_com