#الهه_شرقی_پارت_83

- مثل اينكه عمو نادر تو تمام حرفاش اين يكي رو راست گفته بود.

الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت:

- چيزي گفتي؟

كيميا در حالي كه مي دانست الين فرانسه را هم به سختي حرف مي زند تا چه رسد به فهم كلمات فارسي، با خنده گفت:

- نه چيز مهمي نبود.

***

از در دانشكده كه خارج شد باران ريز و زيبايي بر سر و روي درختان و چمنزار وسيع محوطه دانشگاه مي باريد. چند لحظه اي جلوي پله ها ايستاد و به آسمان پر از ابر خيره ماند و احساس كرد دلش براي آسمان آفتابي و دود آلود تهران پر مي كشد. باز همان احساس يأس و نااميدي به دلش چنگ انداخت و نگاهش را غم آلود ساخت. به ديوار تكيه داد و به قطرات باران خيره ماند و بي اعتنا به كساني كه از كنارش با تعجب رد مي شدند در افكار خود غرق شد.


romangram.com | @romangram_com