#الهه_شرقی_پارت_73
دختر جوان بسته ها را روي ميز گذاشت و گفت:
- حالا خيالم راحت شد.
و بعد بي آنكه منتظر تعارف كيميا بماند روي صندلي نشست. ايميا لبخندي زد و گفت:
- من فكر مي كردم تو خيلي عجله داري.
دختر يك باره از جا جست و گفت:
- واي ديويد پايين منتظرمه.
و به طرف در دويد. كيميا چند گام به سويش برداشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com