#الهه_شرقی_پارت_686

بعد در ماشين را محكم به هم كوفت و به طرف ساختمان به راه افتاد. مادر دنبالش دويد و گفت

:

- چرا زنگ نزدي كه دير مياي؟

كيميا پاسخي نداد، تنها زماني كه به پدر و كاوه رسيد آهسته سلام كرد. كاوه با خشم بسيار نگاهش كررد و گفت:

- خوش به حال بابام با اين دختر تربيت كردنش.



كيميا دندانهايش را روي هم فشرد اما قبل از آن كه پاسخي به كاوه بدهد صداي پدر را شنيد


romangram.com | @romangram_com