#الهه_شرقی_پارت_685
جلوي در حياط كه رسيد ساعت از يك نيمه شب گذشته بود. هرگز به خاطر نمي آورد تا اين وقت شب تنها بيرون از خانه مانده باشد. اما هنوز هم رغبتي براي رفتن به داخل در خود نمي ديد. با اين حال به ناچار كليد را در قفل چرخاند، در را باز كرد و ماشين را به داخل حياط برد. تمام چراغهاي خانه روشن بودند و متأسفانه و برخلاف تصورش همه بيدار. براي لحظه اي از آمدن پشيمان شد و خواست برگردد اما نگاهش به بالاي پله ها افتاد. مادر، پدرش و كاوه را ديد و مجبور شد ماشين را خاموش كند. همين كه در ماشين را باز كرد مادر را روبروي خود ديد. او بع شدت كيميا را در آغوش كشيد و در حالي كه با صداي بلند گريه مي كرد گفت
:
- تو سالمي دختر؟ خدا رو شكر... ديگه داشتم ديوونه مي شدم... كجا بودي مادر تا اين وقت شب؟
كيميا خود را از آغوش مادر بيرون كشيد، شالش را كمي روي صورتش بالا آورد و گفت:
- من سالمم مادر جون. نگران من نباشيد.
romangram.com | @romangram_com