#الهه_شرقی_پارت_662

- مثل اينكه خيلي هم تو كار دلت نموندي.

بعد پشت سر كيميا ايستاد و سر شانه هايش را ميان پنجه فشرد و پرسيد:

- خب حالا من بايد چه كار كنم؟

- فعلاً فقط خواهش مي كنم به اينا بفهمونيد من قصد ازدواج ندارم تا بعد ببينم چي مشه.

- اما من موافق نيستم. به قول ققديميا مرگ يا بار شيون يه بار. تو يك بار اين طوري تصميم گرفتي، نتيجه اش رو هم ديدي. اين دفعه بهتره عاقلانه تر رفتار كني و اگه واقعاً اين مرد رو دوست داري پاي علاقه ات وايستي.

كيميا لحظه اي به فكر فرو رفت و بعد گفت:

- راستش مادر، من هنوز آمادگي اين كار رو ندارم.


romangram.com | @romangram_com