#الهه_شرقی_پارت_661
كيميا سرش را پايين انداخت و در حاليكه با انگشتان دستش بازي مي كرد گفت:
- مشكل سر اينه كه من خودمم تو كار دلم موندم. هنوز نمي دونم واقعاً چي مي خوام، فقط نميدونم چرا وقتي صحبتامون به اينجا كشيد نتونستم خيالش رو راحت كنم. البته جواب خاصي هم ندادم.
مادر لبخندي زد و گفت:
- يعني اينكه سكوت كردي؟
كيميا با سر تأييد كرد و مادر دوباره با خنده گفت:
- لابد به پشتوانه ي همون مثل معروف كه ميگه: " سكوت علامت رضايته".
كيميا باز هم سكوت كرد و مادر در حاليكه از جا برمي خاست گفت:
romangram.com | @romangram_com