#الهه_شرقی_پارت_637
- نه كيميا جان. بگو مادر بيان من مي رم چاي ميارم.
- نه اردلان خان. شما زحمت نكشيد. ما اصلاً از خير چاي خوردن گذشتيم. شما اگه معطل بوديد براي ما چاي بريزيد و بريد، خيالتون راحت، مي تونيد تشريف ببريد.
اردلان كمي جا خورد، ولي به روي خود نياورد. به جاي او كاوه چهره درهم كشيد و آهسته گفت:
- مؤدب باش كيميا.
اما كيميا به راحتي پاسخ داد:
- مي گم ساعت خوابشون دير نشه.
اردلان به زحمت لبخند زد و كاوه از ترس آن كه اوضاع از آن خرابتر نشود سكوت كرد. مادر كه با سيني چاي وارد شد، ارلان بلافاصله از جا برخاست و سيني را از او گرفت و به همه تعارف كرد. وقتي مقابل كيميا رسيد نگاهي موشكافانه به چهره اش كرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com