#الهه_شرقی_پارت_636

- حالا ديگه برو پسر كوچولوي احساساتي. به اميد ديدار.

كيميا با سرعت از رابين فاصله گرفت و وقتي براي آخرين بار به پشت سرش نگاه كرد در چشمان رابين برق عجيبي را ديد كه تاكنون نديده بود.

***

هيچ دلش نمي خواست از اتاقش خارج شود از همان اولين لحظه و در همان اولين نگاه دانسته بود كه همه اطرافيانش حرفي براي گفتن دارند و به دنبال زمان مناسبي براي گشودن عقده هاي دروني خود مي گردند. و حالا كه مهمانها رفته بودند و خانواده اش را تنها گذاشته بودند حتماً زمان گفتن آن حرفها رسيده بود. شايد هم اينطور بهتر بود. بايد زودتر هر كدام تكليف خود را مي دانستند و خيالشان راحت مي شد. با اين فكر از اتاق خارج شد و از پله ها پايين رفت و روي مبل راحتي داخل هال لم داد. كم كم بقيه هم آمدند و كيميا از ديدن اردلان كه هنوز نرفته بود تعجب كرد و زير لب گفت، "چقدر رو داره اين مرتيكه. برو خونتون ديگه نصف شبه."

در همان لحظه صداي مادر شنيده شد كه گفت:

- كيميا ماما، چاي مي خوري برات بيارم؟

- نه، شما بيايد بشينيد من خودم مي رم براي همه چاي مي ريزم.


romangram.com | @romangram_com