#الهه_شرقی_پارت_565

- نه، برعكس حُسن انتخابتون رو تبريك مي گم.

مايكل نگاه خشمناكي به كيميا انداخت و كيميا خود را پشت رابين كه با صداي بلند مي خنديد پنهان كرد.

هياهو و شادي بچه ها پايان نداشت. حتي لحظه اي آرامش بر جمع حاكم نمي شد. رابين پيوسته در كنار كيميا بود و او را در همه حال همراهي مي كرد بي آنكه حتي يك بار از كيميا علت بدقولي اش را سؤال كند.

هوا كاملاً تاريك شده بود كه رابين روي پله ها ايستاد و بچه ها را به سكوت دعوت كرد. همه ساكت شدند و خيره به رابين نگاه كردند. رابين خدمتكاري را صدا كرد و به او چيزي گفت. او سري خم كرد و از سالن خارج شد اما لحظاتي بعد كيك چند طبقه و بزرگي را به داخل سالن آورد. بچه ها با ديدن كيك همه به سوي كيميا برگشتند و با صداي بلند شروع به خواندن ترانه تولدت مبارك كردند. كيميا با تعجب به آنها نگاه كرد. او در اين سه سال اخير كه كمتر ماههاي شمسي را مي شنيد، خيلي از مناسبتها را فراموش كرده بود، حتي سالروز تولد خودش را.

به سوي رابين برگشت و با مهرباني به رويش لبخند زد. رابين به كنار او بازگشت و هر دو كنار كيك ايستادند. بچه ها با سر و صداي بسيار از كيميا مي خواستند كه شمعهاي روي كيك را خاموش كند.

رابين نگاه خود را به چشمان كيميا دوخت و كيميا برق عجيبي را در چشمان هميشه ناآرام او ديد. رابين لبخند زيبايي زد و گفت:

- بچه ها منتظرن.


romangram.com | @romangram_com