#الهه_شرقی_پارت_555
ژانت لباسهاي روي تخت را به او نشان داد و گفت:
- آره، مگه بنا نيست براي جشن بالماسكه اينا رو بپوشي؟
كيميا كه تا آن لحظه از همه چيز بي خبر بود، به سوي تخت رفت و در همان حال گفت:
- بله حق با شماست.
دستش را كه براي لمش كردن لباس روي تخت پيش برد ژانت شانه اش را به سوي خود كشيد و گفت:
- تو به اندازه كافي دير كردي، زود بشين روي صندلي، بايد كارم رو شروع كنم، وگرنه رابين حتماً عصباني ميشه.
- نمي خواهيد لااقل به من فرصت بديد لباسمو ببينم؟
romangram.com | @romangram_com