#الهه_شرقی_پارت_539

رابين بلافاصله برگشت و رو در روي كيميا ايستاد و گفت:

- خيلي خب ببين، صداي لرزونم رو بشنو، به بزدليام بخند. هر كاري دوست داري بكن ولي از اين تهمت ها بهم نزن... من تو رو تحقير كنم؟ كارهات رو تلافي كنم؟ نه عزيزم، نه قشنگم، اگه مي بيني از تو فرار مي كنم هيچ علتي نداره، جز اينكه خودم رو در اون مرتبه اي نمي بينم كه حتي فكر نزديك شدن به تو رو به سرم راه بدم... مي ترسم مي فهمي؟ ميترسم، از خودم، از تو، از تقدير. آسون به دستت نياوردم كه راحت از دستت بدم. ميترسم دوباره كاري كنم كه از من برنجي و پا پس بكشي...

كيميا لبخند تلخي زد و پرسيد:

- خيلي اذيتت كردم؟

رابين باز يال زيتوني اش را چند بار در هوا تكان داد و گفت:

- نه عزيزم، نه... باور كن نه.

كيميا نزديكتر رفت و نزديك گوش رابين زمزمه كرد:


romangram.com | @romangram_com