#الهه_شرقی_پارت_538
- رابين خواهش مي كنم.
رابين لحظه اي به كيميا نگاه كرد و چون احساس كرد حالت اوليه را ندارد در حالي كه از جا برميخاست گفت:
- عزيزم. نكنه فراموش كردي كه تو فقط و فقط بايد امر كني، نه خواهش.
كيميا خنده اي كرد و هنگام برخاستن، دستش را به سوي رابين دراز كرد. رابين لحظاتي ناباورانه به او و دستش نگاه كرد و گامي به جلو نهاد. دستش را كمي پيش برد ولي بعد گويا پشيمان شده باشد، دستش را پس كشيد و از كيميا روي برگرداند و گفت:
- بايد يه برنامه ريزي مفصل براي كارامون بكني.
كيميا با تعجب از جا برخاست و دنبال رابين روان شد. اما در يك لحظه ناگهان ايستاد و گفت:
- مي توني به من پشت كني و چهره ات رو بپوشوني ولي كاش مي تونستي لرزش صدات رو هم مهار كني... اين كارات رو پاي تحقير بذارم يا تلافي؟!
romangram.com | @romangram_com