#الهه_شرقی_پارت_532

بعد با شك به الين نگاه كرد و پرسيد:

- تو كه مياي، مگه نه؟

برخلاف تصور كيميا و ديويد، الين با حالت خاصي پاسخ داد:

- مطمئن نيستم، ببينم چي مي شه.

ديويد كه حالا دهانش از تعجب باز مانده بود نگاه پرسشگري به كيميا كرد و چون بي اطلاعي او را ديد سكوت كرد. اين بار هم الين سكوت را شكست و گفت:

- خب كيميا، بهتره زودتر بريم... ديويد خداحافظ.

كيميا نيز به ناچار خداحافظي كرد و ديويد را كه همچنان متعجب آن دو را مي نگريست تنها گذاشت. اما همين كه وارد خيابان شدند، با عصبانيت به الين گفت:


romangram.com | @romangram_com