#الهه_شرقی_پارت_510
- هر طور تو دوست داري.
باز سكوت برقرار شد. رابين گويا ناگهان چيزي را به خاطر آورده باشد گفت:
- صبر كن!
و بعد به سوي كيميا خم شد. كيميا بي آنكه عكس العملي نشان دهد در جاي خود باقي ماند. رابين باز زير چشمي نگاهي به او كرد. در داشبورد ماشين را باز كرد و يك بسته شكلات بيرون كشيد. به طرف كيميا گرفت و گفت:
- نه تو از ماشين پياده مي شي نه من.
كيميا خنده كنان شكلات را از دست رابين گرفت و رابين دستش را پس كشيد. در آخرين لحظه كيميا آستينش را به سوي خود كشيد و گفت:
- دستت چي شده؟
romangram.com | @romangram_com