#الهه_شرقی_پارت_490

- خيلي خب بسه كيميا. مي دوني كه دوستامون منتظرن و بايد هرچه زودتر بريم.

اريكا كه سعي مي كرد خونسرد باشد، اين بار با لحن ملايمتري گفت:

- كيميا خواهش مي كنم به حرفاي من خوب فكر كن. رابين... رابين داره از دست مي ره.

كيميا لحظه اي متفكرانه سكوت كرد و بعد پرسيد:

- خب تو فكر مي كني در اين مورد چه كاري از دست من ساخته است؟

اريكا لحظه اي نگاهش كرد. گويا در گفتن جمله اي مردد بود. كيميا ناچار به كمكش آمد و گفت:

- بگو... راحت باش.


romangram.com | @romangram_com