#الهه_شرقی_پارت_483

كيميا در حالي كه با اشاره دست او را وادار به سكوت مي كرد شانه بالا انداخت. لحظاتي چند به همان حالت طي شد كه ناگهان اريكا در جاي خود ايستاد به سوي كيميا روي گرداند و كيميا قطرات درشت اشك را ديد كه به سرعت از روي گونه هاي مهتابي اش سر مي خورد. با تعجب پرسيد:

- اريكا چي شده؟

در يك لحظه صداي گريه اريكا چنان بلند شد كه حتي توجه رهگذران را به خود جلب كرد. كيميا و الين هراسان به او چشم دوختند. كيميا دوباره گفت:

- خواهش مي كنم حرف بزن اريكا... چي شده؟

اريكا در ميان گريه بريده بريده گفت:

- رابين... رابين...

چيزي در درون كيميا شكست. صدايش لرزش محسوسي پيدا كرد، به زحمت آب دهانش را فرو داد و گفت:


romangram.com | @romangram_com