#الهه_شرقی_پارت_481
- بريم، بريم تو هيچ وقت درست نمي شي.
- چي؟
- هيچي، هيچي.
وارد محوطه خوابگاه كه شدند سرماي غروب به طرفشان هجوم آورد و وادارشان كرد شالهاشان را بالا بكشند و تندتر قدم بردارند. جلوي در خوابگاه كه رسيدند الين مشغول تعريف كردن يكي از ماجراهاي بي مزه اش با ديويد بود و چنان با صداي بلند صحبت مي كرد كه كيميا مجبور بود فاصله اش را با او بشتر از حد معمول نمايد.
در همان حال خانمي با پالتوي قهوه اي رنگ به سويشان آمد و كنار الين و پشت به كيميا ايستاد. كيميا در همان فاصله با الين ايستاد و اجازه داد خانم شيك پوش كه تصور مي كرد از دوستان الين است حرفهايش را با او تمام كند، اما برخلاف تصور او زن كاملاً به سوي او برگشت و بوي خوش عطرش تمام شامه كيميا را پر كرد. زن يك گام بلند به سوي او برداشت و كيميا توانست در تاريك و روشن غروب صورت زيباي او را لحظه اي در ميان قابي از خز كلاهش ببيند و چشمانش از تعجب گرد شود. زن لبخند خفيفي زد و گفت:
- عصر بخير!
كيميا همانطور خيرت زده پاسخ داد:
romangram.com | @romangram_com