#الهه_شرقی_پارت_472
- بي خيال عزيزم. ولشون كن. بيا از خودمون حرف بزنيم.
كيميا پاسخي نداد. اردلان چون سكوتش را طولاني ديد پرسيد:
- چيه ساكت شدي؟
كيميا مي خواست بگويد حرفي براي گفتن ندارد، اما دهانش باز نشد و چون سكوتش طولاني شد اردلان دوباره گفت:
- خانم كوچولو، پشت خط خوابت برده؟
- نه بيدارم بگو.
- كيميا تو از اين كه بهت زنگ زدم ناراحتي؟
romangram.com | @romangram_com