#الهه_شرقی_پارت_454

- كي بهت ياد داده بي خبر سفر بري؟

كيميا كه تازه متوجه منظور رابين شده بود پوزخندي زد و به طعنه گفت:

- مگه شما براي سفراتون از من اجازه مي گيريد؟

-

- اجازه كه چيزي نيست. اگه امر بفرماييد پاسپورتم رو به امضاي شما مي رسونم.

كيميا با تعجب به رابين نگاه كرد. او چند قدم جلوتر آمد و اين بار با لحن آرامتري گفت:

- هيچ مي دوني اگه تا فردا نمي اومدي من مياومدم دنبالت؟


romangram.com | @romangram_com